با سرو روان قامت یار
ما را نبود هوای دلدار
شیرین اگرش بدید روزی
جان داد بر آنلب شکر بار
کو تا بپرستمش شب و روز
از زلف تو آنکه بست زنّار
چون روی تو نیست در برابر
آن به که کنیم رو بدیوار
جان در قدمش فشانم از شوق
گر روی ببینمش دگر بار
کو سوزن عشق آن گلندام
کز پای دلم برآورد خار
گفتم که چو سرو بوستانی
گر سرو نمود چون تو رفتار
چشم تو چگونه کرد غارت
عقل و دل و دین من بیکبار
از دام نباشدش رهایی
در زلف تو آنکه شد گرفتار
سینا مزن اینهمه درِ دل
جز یار بخانه نیست ای یار*
برچسب:
نویسنده: آرمان فراهانی