باد را بنگر بزلف یار بازی میکند
از برای دام دلها حلقه سازی میکند
ساقیا محراب ابرویت چو بیند پارسا
جامه تقوی به آب مِی ، نمازی میکند
هر چه خواهم شب مگر کوته کنم بر عاشقان
قصه گیسوی مِشکینت درازی میکند
تا نشاند عالمی چون مردم چشمم بخون
غمزه ات بر قلب مردم ترکتازی میکند
دل بر این امید تا آری مگر او را بدست
بین به گنجشکی که او چون شاهبازی میکند
هر که زلف سر کجت را دید بر روی تو گفت
هندوئی را بین که با خورشید بازی میکند
گر چه هجر جانگدازت سخت غمگین داردم
یاد وصلت در عوض عشرت طرازی میکند
تیشه بر فرهاد بخشد تا خراشد کوه را
عشق شیرین بین چگونه دلنوازی میکند
پرده عشاق را ترسم بدرّد در عراق
مطرب این شوری که آهنگ حجازی میکند
راستی چون کج خیالی هیچ نبوَد پیشه اش
سرو پیش قامتش گر سر فرازی میکند
تا مگر بوسد لب ساقی مجلس را چو جام
بر صراحی بین که چون گردن درازی میکند
تا که افتد چون دل سینا بزلف پُر خَمَت
روزگاری در تنم جان، کارسازی میکند
برچسب:
نویسنده: آرمان فراهانی