خرید بک لینک

خورشید رخی راه قمر میزد و میرفت
آتش بدل اهل نظر میزد و میرفت
در رهگذران فتنه دین دلشدگانرا
چون سلسله اش یک بدگر میزد و میرفت
چون پای نهادی بزمین در فلک از حسن
خورشید رخش دل به قمر میزد و میرفت
بر باد دهم جان و دل خویش که بر خاک
در پیش گل روی تو سر میزد و میرفت
دور از تو همی گفتمی ایکاش که بودم
آنمرغ که در کوی تو پر میزد و میرفت
با چهره افروخته بر هر که گذر کرد
آتش به دل سوخته در میزد و میرفت
آن تنگ دهان چون لب شیرین بگشودی
بس خنده که بر تُنگ شکر میزد و میرفت
پرسید گر از من بگو از آتش عشقت
آبی به رخ از دیده تر میزد و میرفت
مجنون تو بسیار بدیدیم چو فرهاد
کز عشق تو بر کوه و کمر میزد و میرفت
نازم صنمی را که به هر روز ز وعده
بر آب لبش نقش دگر میزد و میرفت
از عشق بت سیم تنی منطق سینا
در نظم سخن سکه به زر میزد و میرفت

برچسب: نویسنده: آرمان فراهانی تاريخ: چهارشنبه 28 دی 1401 ساعت: 20:09

صفحه بندی