دام دلها باد را بنگر بزلف یار بازی میکنداز برای دام دلها حلقه سازی میکندساقیا محراب ابرویت چو بیند پارساجامه تقوی به آب مِی ، نمازی میکندهر چه خواهم شب مگر کوته کنم بر عاشقانقصه گیسوی مِشکینت درازی میکندتا نشاند عالمی چون مردم چشمم بخونغمزه ات بر قلب مردم ترکتازی میکنددل بر این امید تا آری مگر او را بدستبین به گنجشکی که او چون شاهبازی میکندهر که زلف سر کجت را دید بر روی تو گفتهندوئی را بین که با خورشید بازی میکندگر چه هجر جانگدازت سخت غمگین داردمیاد وصلت در عوض عشرت طرازی میکندتیشه بر فرهاد
برچسب:
نویسنده: آرمان فراهانی
سرو روان با سرو روان قامت یارما را نبود هوای دلدارشیرین اگرش بدید روزیجان داد بر آنلب شکر بارکو تا بپرستمش شب و روزاز زلف تو آنکه بست زنّارچون روی تو نیست در برابرآن به که کنیم رو بدیوارجان در قدمش فشانم از شوقگر روی ببینمش دگر بارکو سوزن عشق آن گلندامکز پای دلم برآورد خارگفتم که چو سرو بوستانیگر سرو نمود چون تو رفتارچشم تو چگونه کرد غارتعقل و دل و دین من بیکباراز دام نباشدش رهاییدر زلف تو آنکه شد گرفتارسینا مزن اینهمه درِ دلجز یار بخانه نیست ای یار*
برچسب:
نویسنده: آرمان فراهانی
دیوانه و مست ندانم بر کدامین دستم در زمان حاضرکه هم دیوانه و هم مستم در روز جاریرِسَم زمان آینده به دریای حقیقتگر از جوی مجازی جستم امروزنبندم دل دگر بر دانه خالز دام زلف او گر رَستم امروزشبی را در جهان آسوده خسبمرسد زلفت اگر بر دستم در روز جاریبه هشیاری زند حد شیخ ، شادمکه تا روز بعدی محشر مستم در روز جاریجهان را چون بنا بر نیست باشدگرا قدرت که گوید هستم در روز جاری*چو زر گر زرد شد رویم عجب نیستکه با سیمین بری پیوستم در زمان حاضراگر چه توبه کردم می ننوشمز دست ساقیان بشکستم در روز جاریز سینا
برچسب:
نویسنده: آرمان فراهانی
خاک شهیدان شوخ چشمانی که قدر مردمی نشناختندهمچو اشک، اهل نظر از چشمشان انداختندآه کاندر عرصه عالم بجا گَردی نماندشهسواران بسکه بر خاک شهیدان تاختنددر فراقش عاشقان بس خاک بر سر ریختندبر رخ آیینه ای گردون غبار انداختندبر کَند از بیخشان گردون اگر در بوستانسرو ها در پیش و بالای تو قد انداختندآن خنک آن پاکبازی که از هستی خویشچشم پوشیدند تا نَرد محبت باختندنوش را نیش است بر سر زانکه دیدم مطرباننرم نرمک چنگ را پیش از زدن بنواختندمن غلام طبع آن رندان یکرنگم ز جانزانکه دل از هرچه جز مهر رخش پرداختندپ
برچسب:
نویسنده: آرمان فراهانی
قلم پولادی آن شکر خنده گر از بوسه دلم شاد کندبنده ای را بخرد از غم و آزاد کندکندن کوه غم ای خسرو شیرین دهناننیست کاری که سر تیشه فرهاد کندساقیا تا خط بغداد مرا باده بیارکه دلم یاد همی از شط بغداد کندآنکه صد خرمن حُسنش بود از راه کرمبود آیا ز یکی خوشه ز ما یاد کنداز غم لاله روی تو چو بلبل نه عجبکه دل ما به فغان آید و فریاد کندپَست آید به نظر قامت سرو چمنمچون دلم یاد از آن قد چو شمشاد کندنکند خون شهیدی شودت دامن گیرچشم خونریز تو اینگونه که بیداد کندخانه خویش نمودم ز پی سیم خرابتا مگر پیر مغانم
برچسب:
نویسنده: آرمان فراهانی
گفتم بچشم نکته دانی گفت عیب کس مجو گفتم بچشمهر چه را چون آئینه دیدی مگو گفتم بچشمگفت تا نامت بآزادی بر آید همچو سروچونگل خودرو ز پیش خود مرو گفتم بچشمگفت آنراهی که باشد منحرف از کوی دوستهادیت گر خضر میباشد مپو گفتم بچشمگفتمش از جور گردون ناله ها دارد دلمگفت جز اندر غم رویم مگو گفتم بچشمگفت چون از دوست بر گوشَت رسد بانگ الستدر جوابش جز بلی چیزی مگو گفتم بچشمگفت از باغ جهان هر گل که بر دستت دهندگر گل مهر و وفا نبود مبو گفتم بچشمگفت سینا گر بلندی بایدت افتاده شوجز در این جو آبروی خود مجو گفتم
برچسب:
نویسنده: آرمان فراهانی
شاخه طوبی شاخه طوبیایخوش آنروزی که ما هم دلستانی داشتیمالفتی با طرّه عنبر فشانی داشتیمسوخت مغز استخوانم زآتش پیکان عشقبسکه اندر دل غم ابرو کمانی داشتیمایخوش آنشبها که اندر وصف روی و موی اواز سر شب تا سحرگه داستانی داشتیمعندلیبا همچو بوتیمار خاموشم مَبینما هم اندر وصف گلرویان زبانی داشتیمخرم آنروزیکه سر خوش پای کوبان در سماعدستها همچون کمر اندر میانی داشتیمخسرو پرویز را بر گو که ما همچون تو نیزشاهد شکر لب شیرین دهانی داشتیمتنگ شد دل در برم از قیل و قال مدرسهکاش جا در گوشه دیر مغانی داشتیمدیدی
برچسب:
نویسنده: آرمان فراهانی
برچسب:
نویسنده: آرمان فراهانی
برچسب:
نویسنده: آرمان فراهانی
سِر توحید که اکسیر حیاتش خوانند گنج او در دل ویرانه درویشان است
برچسب:
نویسنده: آرمان فراهانی