خرید بک لینک
دام دلها باد را بنگر بزلف یار بازی میکنداز برای دام دلها حلقه سازی میکندساقیا محراب ابرویت چو بیند پارساجامه تقوی به آب مِی ، نمازی میکندهر چه خواهم شب مگر کوته کنم بر عاشقانقصه گیسوی مِشکینت درازی میکندتا نشاند عالمی چون مردم چشمم بخونغمزه ات بر قلب مردم ترکتازی میکنددل بر این امید تا آری مگر او را بدستبین به گنجشکی که او چون شاهبازی میکندهر که زلف سر کجت را دید بر روی تو گفتهندوئی را بین که با خورشید بازی میکندگر چه هجر جانگدازت سخت غمگین داردمیاد وصلت در عوض عشرت طرازی میکندتیشه بر فرهاد ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرمان فراهانی تاريخ: پنجشنبه 22 مرداد 1405 ساعت: 2:00

سرو روان با سرو روان قامت یارما را نبود هوای دلدارشیرین اگرش بدید روزیجان داد بر آنلب شکر بارکو تا بپرستمش شب و روزاز زلف تو آنکه بست زنّارچون روی تو نیست در برابرآن به که کنیم رو بدیوارجان در قدمش فشانم از شوقگر روی ببینمش دگر بارکو سوزن عشق آن گلندامکز پای دلم برآورد خارگفتم که چو سرو بوستانیگر سرو نمود چون تو رفتارچشم تو چگونه کرد غارتعقل و دل و دین من بیکباراز دام نباشدش رهاییدر زلف تو آنکه شد گرفتارسینا مزن اینهمه درِ دلجز یار بخانه نیست ای یار* ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرمان فراهانی تاريخ: پنجشنبه 22 مرداد 1405 ساعت: 2:00

دیوانه و مست ندانم بر کدامین دستم در زمان حاضرکه هم دیوانه و هم مستم در روز جاریرِسَم زمان آینده به دریای حقیقتگر از جوی مجازی جستم امروزنبندم دل دگر بر دانه خالز دام زلف او گر رَستم امروزشبی را در جهان آسوده خسبمرسد زلفت اگر بر دستم در روز جاریبه هشیاری زند حد شیخ ، شادمکه تا روز بعدی محشر مستم در روز جاریجهان را چون بنا بر نیست باشدگرا قدرت که گوید هستم در روز جاری*چو زر گر زرد شد رویم عجب نیستکه با سیمین بری پیوستم در زمان حاضراگر چه توبه کردم می ننوشمز دست ساقیان بشکستم در روز جاریز سیناادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرمان فراهانی تاريخ: پنجشنبه 22 مرداد 1405 ساعت: 2:00

خاک شهیدان شوخ چشمانی که قدر مردمی نشناختندهمچو اشک، اهل نظر از چشمشان انداختندآه کاندر عرصه عالم بجا گَردی نماندشهسواران بسکه بر خاک شهیدان تاختنددر فراقش عاشقان بس خاک بر سر ریختندبر رخ آیینه ای گردون غبار انداختندبر کَند از بیخشان گردون اگر در بوستانسرو ها در پیش و بالای تو قد انداختندآن خنک آن پاکبازی که از هستی خویشچشم پوشیدند تا نَرد محبت باختندنوش را نیش است بر سر زانکه دیدم مطرباننرم نرمک چنگ را پیش از زدن بنواختندمن غلام طبع آن رندان یکرنگم ز جانزانکه دل از هرچه جز مهر رخش پرداختندپادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرمان فراهانی تاريخ: پنجشنبه 22 مرداد 1405 ساعت: 2:00

قلم پولادی آن شکر خنده گر از بوسه دلم شاد کندبنده ای را بخرد از غم و آزاد کندکندن کوه غم ای خسرو شیرین دهناننیست کاری که سر تیشه فرهاد کندساقیا تا خط بغداد مرا باده بیارکه دلم یاد همی از شط بغداد کندآنکه صد خرمن حُسنش بود از راه کرمبود آیا ز یکی خوشه ز ما یاد کنداز غم لاله روی تو چو بلبل نه عجبکه دل ما به فغان آید و فریاد کندپَست آید به نظر قامت سرو چمنمچون دلم یاد از آن قد چو شمشاد کندنکند خون شهیدی شودت دامن گیرچشم خونریز تو اینگونه که بیداد کندخانه خویش نمودم ز پی سیم خرابتا مگر پیر مغانمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرمان فراهانی تاريخ: پنجشنبه 22 مرداد 1405 ساعت: 2:00

گفتم بچشم نکته دانی گفت عیب کس مجو گفتم بچشمهر چه را چون آئینه دیدی مگو گفتم بچشمگفت تا نامت بآزادی بر آید همچو سروچون‌گل خودرو ز پیش خود مرو گفتم بچشمگفت آنراهی که باشد منحرف از کوی دوستهادیت گر خضر میباشد مپو گفتم بچشمگفتمش از جور گردون ناله ها دارد دلمگفت جز اندر غم رویم مگو گفتم بچشمگفت چون از دوست بر گوشَت رسد بانگ الستدر جوابش جز بلی چیزی مگو گفتم بچشمگفت از باغ جهان هر گل که بر دستت دهندگر گل مهر و وفا نبود مبو گفتم بچشمگفت سینا گر بلندی بایدت افتاده شوجز در این جو آبروی خود مجو گفتم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرمان فراهانی تاريخ: پنجشنبه 22 مرداد 1405 ساعت: 2:00

شاخه طوبی شاخه طوبیایخوش آنروزی که ما هم دلستانی داشتیمالفتی با طرّه عنبر فشانی داشتیمسوخت مغز استخوانم زآتش پیکان عشقبسکه اندر دل غم ابرو کمانی داشتیمایخوش آنشبها که اندر وصف روی و موی اواز سر شب تا سحرگه داستانی داشتیمعندلیبا همچو بوتیمار خاموشم مَبینما هم اندر وصف گلرویان زبانی داشتیمخرم آنروزیکه سر خوش پای کوبان در سماعدستها همچون کمر اندر میانی داشتیمخسرو پرویز را بر گو که ما همچون تو نیزشاهد شکر لب شیرین دهانی داشتیمتنگ شد دل در برم از قیل و قال مدرسهکاش جا در گوشه دیر مغانی داشتیمدیدیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرمان فراهانی تاريخ: پنجشنبه 22 مرداد 1405 ساعت: 2:00

دو قافیه ای ،در منقبت شاه ولایت علی علیه السلام--------------بوستان راز بر فروردین نمود آباد، بادباز دل را مرغ بیدل میدهد فریاد، یادبلبله بردار چون بلبل گلو بگشاد ،شادخرم آنکس باده ساقی تا خط بغداد ،داد****خاصه هنگامی که گرید ابر در گلزار ،زار****رخ ز لاله کبک و سُم از سبزه کرده رنگ ،رنگسیل دور افکنده از کُه تا بِصَد فرسنگ ،سنگهان سبک برخیز و کَش بر اسب عشرت تنگ، تنگای ز رویت کار گشته بر تب ارتنگ ،تنگ****روز چون زلفت شده بر شاهد تاتار ،تار****ای نگارین گشته از روی تو چون مشکوی ،کویوی ربوده از همه خوبان شیرین گوی،گویسوی بستان رو که بنموده گل خودروی ،رویبا نگار سرو قد جایی کنار جوی، جوی****تا به گل بلبل سراید بر سر گلسار ،سار****بر دلم تا کی زنی چون حوز به ماهِ تیر ، تیرکشته جان بس آوری در وعده ها تاخیر ، خیرروز بی خورشید رخسارت بما شبگیر ، گیرای به مه رویان چین و کابل و کشمیر میر****پیش رویت گلرخان خلّخ و فرخار ، خار****ای لبت یاقوت و جان را باشد آن یاقوت ، قوتبگذرد از زَهره ای مَه بیند ار هاروت ، روتزنده گردد بشنود گر مرده در تابوت ، بوتبسته هر دل را بموئی میکِشد گیسوت ، سوت****دل برد از عاشقان آری چو شد عیار ، یار****ساقیا می ده کرم را ای ز تو موجود ، جودزان شراب بیغشم دِه شد کزو مشهود ، هودزهره می باید زند روزی چنین مسعود ، عودکو بُتان سوزند در مجمر ببانک عود ، عود****گو که بنوازند مه رویان خوش گفتار ، تار****پر کن از می تا کنی دل را با طرب پیوند ، وندهیچ غم آنکس که ساغر از شراب آکند ، کندچون مغان مرغان همی خوانند با پازند ، زندخیز و دل اندر خم آنطره دلبند ، بند****بر گل رویش چو نرگس چشم خود بیدار ، دار****خیز جانا با لبت نی را دمی دمساز ، سازاز همه خوبان به هر سو چو توئی مادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرمان فراهانی تاريخ: چهارشنبه 28 دی 1401 ساعت: 20:09

خورشید رخی راه قمر میزد و میرفتآتش بدل اهل نظر میزد و میرفتدر رهگذران فتنه دین دلشدگانراچون سلسله اش یک بدگر میزد و میرفتچون پای نهادی بزمین در فلک از حسنخورشید رخش دل به قمر میزد و میرفتبر باد دهم جان و دل خویش که بر خاکدر پیش گل روی تو سر میزد و میرفتدور از تو همی گفتمی ایکاش که بودمآنمرغ که در کوی تو پر میزد و میرفتبا چهره افروخته بر هر که گذر کردآتش به دل سوخته در میزد و میرفتآن تنگ دهان چون لب شیرین بگشودیبس خنده که بر تُنگ شکر میزد و میرفتپرسید گر از من بگو از آتش عشقتآبی به رخ از دیده تر میزد و میرفتمجنون تو بسیار بدیدیم چو فرهادکز عشق تو بر کوه و کمر میزد و میرفتنازم صنمی را که به هر روز ز وعدهبر آب لبش نقش دگر میزد و میرفتاز عشق بت سیم تنی منطق سینادر نظم سخن سکه به زر میزد و میرفت ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرمان فراهانی تاريخ: چهارشنبه 28 دی 1401 ساعت: 20:09

سِر توحید که اکسیر حیاتش خوانند گنج او در دل ویرانه درویشان است

برچسب: نویسنده: آرمان فراهانی تاريخ: چهارشنبه 28 دی 1401 ساعت: 20:09

صفحه بندی